نشد که با دخترک چشم در چشم شوم. نگاهها حرف برای گفتن بسیار دارند. عجب موجودی خلق کرده خدا! بخندی، در چشم معلوم است؛ گریه کنی، در چشم معلوم است؛ تنفر داشته باشی، در چشم معلوم است؛ دروغ بگویی، در چشم معلوم است؛ خلاصه که هرچه داری و نداری را این یکجفت نعمت خدادادی برملا میکنند. محفل گرمی شده بود. فکر میکنید اولین جملۀ رسمی بعد از آمدن مطلوب چه باشد؟ دقیقاً درست است. از دهان مبارک والده درآمد: «اگه اجازه بدین، عروس و داماد چندکلامی با هم صحبت کنند.» و اگر فکر میکنید کسی جرأت مخالفت با این دیالوگ را داشته باشد، سخت در اشتباهید. والدۀ مطلوب نگاهی به شوهرخواهر مطلوب انداخت. شوهرخواهرش کمی اطراف را دید زد و نگاهش را تحویل برادر مطلوب داد. برادر مطلوب سر به زیر انداخت. از همه کوچکتر بود. شوهرخواهر مطلوب که دید آبی از این برادر به جوش نمیآید، نگاهی به همسرش انداخت. من بعدِ این اقدام، چون دیدم جوابی دریافت نکردیم، سر به زیر انداختم و انگشتان را بازیچه قرار دادم. کمکم داشتند از جا میکندند. دست آخر (به کسر خاء) همهچیز ختم به والدۀ دخترک شد که حکم نهایی را امضاء کرد و به دخترک گفت: «برید تو اتاقت باهم صحبت کنید». دخترک همانجا بیان کرد که اتاقم بههمریخته است و میرویم در اتاق دیگر. چه فرق میکرد! مهم این بود که کلامی گفته شده بود و در دلم آشوبی بود که هرچه زودتر به انجام برسد.
رضایت داده شد صحبت کنیم. این مرحله بهشدت سخت است؛ اولش را عرض میکنم. بهمرور هردو (طالب و مطلوب)، مثل همۀ امور عادی میشوند. کلمهها سنجیدهتر و با صیغۀ تفکر بیشتری خروج میکنند. عکسالعمل دختران در این مرحله و ریاکشنهاشان (به کسر راء و سکون یاء) در مقابل طالب، خیلی مسائل را روشن میکند؛ حتی پاسخهاشان. مثل همیشه تعارف «شما بفرمایید، نه، شما بفرمایید» آغاز شد. من ابتدا کردم. انگار آمده بودم برای مصاحبه. فلانی هستم، متولد سال فلان، دارای مدرک فلان، اکنون در زمینۀ بهمان فعالیت دارم و در فلانجا مشغولم. تمام که شد، مثل آماتورها توپ را به طرف مقابل پاس دادم که حالا شما بفرمایید. مطلوب لب به سخن گشود و با آغاز صحبتش تازه متوجه شدم که چقدر آماتورگونه حرف زده بودم.
الله اکبر! توپ را که به حریف سپردم، لحظهای توپ را به من پاس نداد. تکروی میکرد حسابی. کلی حرف در دلش مانده بود که انگار تا الان گوش شنوایی برای آنها نیافته بود. چه اشکال؛ اینکه دخترک در شب خواستگاری، در اتاق مجاور کم بگوید و گزیده، جای ترس دارد؛ وای به حال موقعی که این کم و گزیدهگویی «در» (به ضم دال و راء مشدد) نباشد؛ دیگر ولمعطل است طالب. دخترک که زیاد صحبت کند و از هر دری سخنی بر زبان براند، جای بسی امیدواری است. طالب باید امیدوار باشد؛ البته گاهی برای بهچالش کشیدن طالب است این سخن گفتن که ببیند مرد است یا که مرد نما.
این که میگویم توپ را به من پاس نداد و تکروی کرد، نه از باب شوخی و سیاهکردن صفحه، بلکه بهواقع دیگر مجالی به من نداد تا سخن بگویم. فقط فرصت کرده بودم اسم و تاریخ تولد بگویم و بدل شوم به گوش! انصافاً شیوا سخن میگفت. کاری به محتوای مطلبش ندارم؛ فن بیانش را میگویم. مطمئنم هر آدمی جای من بود، سراپا گوش میشد. دوست داشتم تا آخرین لحظه گوش بمانم. حرام بود سخن گفتن در مقابلش. اگر میدانستم، از شب قبل تیز کرده بودم هردو گوش را، نه اینکه هی لفت بدهم و از شستشوی گوش راست طفره بروم. کمی سر به سمت راست چرخانده بودم که واضح با گوش تازه شستشو داده بشنوم. فقط یکبار این پا آن پا شد و من مدام پا عوض میکردم. درست یکساعت حرف زد و من گوش دادم. فقط فرصت میکردم لابلای سخنانش «اوهون»ی بکنم که یعنی خواب نیستم و استماع میکنم. چشم دوخته بودم به او و او به زمین. میگفت و میگفت. لحظهای به من نگاه نکرد؛ حتی آنی! خیره به زمین از ابتدا گفت تا انتها. در کلامش از لفظ «شوهر» خبری نبود و هر موقع بهضرورت میخواست نامی از او ببرد، «مرحوم» خطابش میکرد. میگفت ایهام دارد؛ یکی اینکه برای من مرده است و دیگری اینکه انشاءالله خدا ببخشدش و مورد رحمت خدا قرار بگیرد.
و اما محتوای کلامش: سال فلان عقد کردم. مرحوم آدم بیماری بود. این را همان ابتدا فهمیدم. پارانوئید داشت انگار. در دوران عقد خیلی اذیتم کرد، اما چون خودم انتخاب کرده بودم و بهخاطرش رو در روی برادرانم ایستاده بودم، خم به ابرو نیاوردم و گفتم درست میشود. در جمع آدم خوش مشربی بود و همیشه هر مجلسی را در دست میگرفت و با کلام و افعالش گردانندۀ مجلس بود. در خفا اما مرا اذیت میکرد. تیپ و ظاهرش جوری بود که از چند فرسخی داد میزد آدمی است مذهبی؛ اما فقط ظاهرش. ریش و یقۀ دیپلمات و انگشتر عقیق و پیراهن روی شلوار و... . من اصلاً جلوی خانوادهام خم به ابرو نیاوردم بابت اذیتهایش؛ بههمان دلیلی که عرض کردم. هرچه برادرهایم در گوش من خواندند که این آدم درستی نیست؛ تحقیق کردهایم، اما من باوجود احترامی که تا آمدن مرحوم برای آنها قائل بودم، همهچیز را بهخاطرش زیر پا گذاشتم و یک پا ایستادم که این نیمۀ گمشدۀ من است. باوجودی که همیشه مرا اذیت میکرد، اما من به او احترام میگذاشتم. از وقتی عقد کردیم به من فشار آورد که باید محجبه باشم. من چادریام، اما او میگفت حتی در مقابل برادرهایت هم باید حجاب بگیری. حجاب ساده نه، حجاب بهصورتی که فقط باید چشمانم پیدا باشند؛ حتی ساق دست می گذاشتم در مقابل برادرهایم. تا روی انگشتانم را باید میگرفت. در مهمانیها حتی اجازه نداشتم حرف بزنم. همش باید باندپیچیشده در گوشهای مینشستم و هیچ ابراز وجودی نمیکردم، اما خودش در محفل مینشست و بگو بخند میکرد. تازه این سبک در مهمانیهای ما بود. در مهمانیهایی که خانوادۀ شوهرم میگرفتند، من باید در جمع پیرزنها مینشستم و به صحبتهای صغریخانم و کبریخانم و فاطمهبیگم گوش میدادم و در دعواهای آنها بر سر صندلی صف اول نماز، حق را به آنها میدادم. او خودش در جوار دختران فامیلش گل میگفت و گل میشنفت. تنها یکبار معترضش شدم؛ روزی که همراه با خانوادهام به پارک رفته بودیم. یکجا نشسته بودیم که کمی آنطرفتر از ما، چندتایی دختر مشغول قلیان کشیدن بودند. مرحوم یکمرتبه دوتا تراول پنجاهتومانی زمین گذاشت که شرط ببندد که هرکسی برود و قلیان این دخترها را بیاورد، این صدتومان مال او. از من که دست بردارد از این افعالش و از او که در گوشم زمزمه میکرد تو خفه شو! آخر سر تا مخالفت برادرهایم را دید، رفت و مرا هم با خود برد. خانوادۀ من هم بهناچار برخواستند و راهی شدیم. در راه به او اعتراض کردم که چرا چنین کاری کردی، او هم بدون سخن، با پشت دستش که از اتفاق انگشترش در آن بود، به دهانم کوبید. دهانم پر خون شد. همینطور میزد. در ماشین بودم و نمیتوانستم پیاده شوم. تنها راه چاره این بود که شیشه را پایین دادم و نیمی از بدنم را از آن خارج کردم و جوری داد و فریاد کردم تا برادرهایم ببینند. دیدند و سرعت ماشینهایشان را زیادتر کردند و جلوی مرحوم زدند روی ترمز. دونفر از برادرهایم پیاده شدند و تا میخورد او را زدند. مرحوم هم از آنها شکایت کرد. این وسط تنها یک مشکل وجود داشت...
برچسب:
نویسنده: زهرا صادقی