خرید بک لینک

دهانم پر خون شد. همین‌طور می‌زد. در ماشین بودم و نمی‌توانستم پیاده شوم. تنها راه چاره این بود که شیشه را پایین دادم و نیمی از بدنم را از آن خارج کردم و جوری داد و فریاد کردم تا برادرهایم ببینند. دیدند و سرعت ماشین‌های‌شان را زیادتر کردند و جلوی مرحوم زدند روی ترمز. دونفر از برادرهایم پیاده شدند و تا می‌خورد او را زدند. مرحوم هم از آن‌ها شکایت کرد. این وسط تنها یک مشکل وجود داشت؛ مشکل این بود که شکایت مرحوم، سند محکم و متقنی (به ضم میم و سکون تاء) داشت. وقتی برادرهایم کتکش می‌زدند، دوربین هتلِ آن‌طرف خیابان همه را ثبت کرده بود. این بود که برادرهایم بازداشت شدند. خیلی اصرار کردم که آن‌ها را آزاد کند، اما این‌کار را نمی‌کرد. آرام‌آرام پی‌برده بود که من از ازدواج با او منصرف شده‌ام و نیت ندارم زیر یک‌سقف باهم زندگی کنیم و دیر یا زود طلاقم را می‌گیرم. وقتی زیاد به او اصرار کردم که برادرهایم را آزاد کند، شرطی گذاشت که چفت و بست محکمی داشت. گفت اگر می‌خواهی رضایت دهم، شرط دارم؛ بعد از آزادی‌شان باید با من ازدواج کنی. باوجودی که تازه مراسم چهلم پدرم گذشته بود و لباس‌مشکی هنوز به تنم بود، برای آزادی برادرهایم قبول کردم. برادرها آزاد شدند و من بدون گرفتن مراسم، راهی منزلش شدم. دو سال عقد بودیم.

بعدها پدر و مادرش که آدم‌های آبروداری بودند، معترض شدند. پدرش سهام‌دار یک کارخانۀ معتبر بود و خلاصه دبدبه و کبکبه‌ای داشت. پدر و مادرش تصمیم گرفتند برای ما مراسمی جمع‌وجور بگیرند تا ازدواج ما رسمیت پیدا کند. از خانواده من تنها دو برادر و مادرم بودند که با لباس‌مشکی در مراسم حضور پیدا کردند و حتی دو برادرم را که آزادشان کرده بود، دعوت نکرد.

صیغۀ عشق (حلقۀ چهارم)

بعد از مراسم به خانه‌اش برگشتم، اما چه برگشتنی! همان رویۀ قبل را در پیش گرفت. بدتر هم شد. روزها که سر کار می‌رفت، در را قفل می‌کرد. تلفن را برمی‌داشت و تمام راه‌های ارتباطی من را با دنیای بیرون قطع می‌کرد؛ حتی پنجره‌ها هم حصار و قفل داشتند. پنج‌ماه باهم به‌همین سبک زندگی کردیم. در این‌مدت تنها یک‌بار مرا به خانۀ پدرم برد. پدرش میلیون‌میلیون به مرحوم پول می‌داد که سرعقل بیاید. کاغذهایی را که نوشته بود و به اصطلاح تعهد امضاء کرده بود، همه در جیبش بود. مادرش نیز که از این وضعیت آگاه بود، بعضی مواقع می‌آمد پشت در منزل و می‌گفت می‌دانم در قفل است، سالمی؟ چیزی احتیاج نداری؟ می‌گفتم حالا احتیاج هم داشته باشم، کاری از دست شما برنمی‌آید، اما سالمم، نگران نباشید. چه سالمی! هرازچندگاهی زیر مشت و لگدهایش، خون‌آلود راهی بیمارستان می‌شدم و تمام صورت و بدنم کبود بود. وصیت‌نامه‌ام را نوشته بودم. بعدها خواهرم گفت که از جلوی خانۀ ما رد می‌شده و اشک می‌ریخته؛ البته این مسائل بی‌حکمت نبود و خوبی هم داشت. در این‌مدت پنج‌ماه، تمام آیاتِ دعای قرآن را از آن استخراج کردم و با ترجمه نوشتم. تحقیق جامعی شد. پنج‌ماه به‌همین سبک گذشت تا این‌که یک‌شب، ساعت سه نیمه‌شب تصمیم به فرار گرفتم. تمام نوشته‌هایم را برداشتم و کلید را یواشکی از جیبش خارج کردم و رفتم. تنها چیزی که آن‌شب به‌ذهنم خطور کرد این بود که مموری گوشی‌اش را بردارم. تلفن‌های مشکوکی می‌زد و همۀ مکالمات را با برنامه‌ای که روی گوشی‌اش نصب بود، ضبط می‌کرد. گفتم شاید به دردم بخورد. بعدها که گوش دادم، هرچه صدای دختر بود ضبط کرده بود. با زنان زیردستانش ارتباط برقرار کرده بود و بعد تهدیدشان کرده بود که اگر به‌رابطه ادامه ندهند، شوهران‌شان را اخراج خواهد کرد. خلاصه مموری پر بود از صدای دختر که از همه باج خواسته بود. با نوشته‌ها و مموری گوشی فرار کردم و تمام خاطرات بد آن‌خانه را برای همیشه پشت‌سر گذاشتم. خیلی آمد که مرا برگرداند. حتی یک بار از دم در خانه‌مان را تا بیرون ورودی گلدان گذاشته بود. نزدیک به هفتاد گلدان گل. اما این‌ها دیگر اثری نداشت. می‌آمد در خانه گریه می‌کرد که برگردم، اما فایده‌ای نداشت. مدت‌ها اصرار پشت اصرار که برگردم، اما فایده‌ای نداشت.

زمانی که تازه پدرم فوت کرده بود، دو ورق کاغذ سفید آورد و گفت امضاء کن و اثر انگشت بزن. دارم کارهایی می‌کنم برای خودمان، حالا که تو در گیر و دار فوت پدرت هستی، اگر جایی نیاز به‌وجود تو بود، با این امضاء و اثر انگشت، کارها را فیصله بدهم. من هم ساده، امضاء کردم. یکی از آن‌کاغذها را در دادگاه دیدم. نوشته بود که من در سلامت دقیق جسمی و روانی، تمام مهریه را به او بخشیده‌ام. اعتراض که کردم، با نظر کارشناسی معلوم شد امضاء با متن، به‌لحاظ زمان متغایر است و محکوم شد، اما من باز مهریه را بخشیدم. نکتۀ جالب این بود که حتی جهیزیۀ خودم را نیز نیاوردم؛ یعنی یک‌استکان از زندگی من در خانۀ ما نیست. شناسنامه‌ام را هم به اجبار قاضی آورد. به‌دروغ گفت که تمام مدارکم را گم‌کرده و عکس و فیلمی از من خانه‌اش نیست. کسی نمی‌توانست ثابت کند، اما من چون می‌شناختمش، باور نداشتم.

روزی که می‌خواست همه‌چیز تمام شود و طلاق بگیرم، کسی از خانوادۀ من حاضر نشد به عنوان شاهد به محضر بیاید. نه این‌که نخواهند کمکم کنند، بلکه نمی‌خواستند با او روبرو شوند و به‌شدت از او متنفر بودند. رفتیم محضر. کسی هم با او نبود. می‌گفت قسمت نیست از هم جدا شویم. از پله‌های محضر پایین رفتم. چندنفر پایین ایستاده بودند و می‌خواستند شاهد طلاق دیگری باشند که دوطرفش هنوز نیامده بودند. از آن‌ها درخواست کردم و قبول کردند. خوشحال شدم. کار طلاق که انجام شد، از محضردار سمت قبله را پرسیدم و همان‌جا روی خاک سجدۀ شکر به‌جا آوردم. بیرون که آمدیم، تازه دهان مرحوم باز شد. می‌گفت برو؛ می‌بینم روزی را که مثل هرزه‌ها هر روز این‌طرف و آن‌طرف باشی. می‌بینم روزی را که فاحشه شده‌ای و همه آدرست را بلدند.

به اینجا که رسید، برادر کوچکترش از پذیرایی و جایی که بقیه نشسته بودند، آمد و صدایش کرد. گفت: «تمومه صحبتاتون؟ آقا داریوش می‌خواد بره زمان آینده بچه‌هاش مدرسه دارند.». دخترک بیان کرد که صحبت‌های ما رو به اتمام است. در واقع صحبت‌هایش تمام شده بود. خیلی با آب و تاب تعریف کرده و من همه را تصویر کرده بودم. به او گفتم با این چیزهایی که شما تعریف کردید، خجالت می‌کشم داستان طلاق خودم را بازگو کنم، بس که مزخرف و بی‌دلیل است. برای خالی‌نبودن عریضه و برای این‌که من هم از کوپنم کمی استفاده کنم، چند کلامی گفتم و به سمت بقیه بازگشتیم.

خداحافظی کردیم و رفتیم به‌سمت خانه‌مان. تاکنون هرکه را من پسندیده‌ام، آنها نپسندیده‌اند. دخترک را پسندیده بودم و ترسم از این بود که آن‌ها قبول نکنند. بعد گفتم اگر می‌خواست قبول نکند که دلیلی نداشت جیک و ویک ماجرا را بگوید و با همین استدلال به‌دلم تسلی می‌دادم. به والده گفتم دو روز دیگر تماس بگیرد و جواب را طلب کند. دو روز بعد والده تماس گرفت...

برچسب: نویسنده: زهرا صادقی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 6:10

صفحه بندی