صیغۀ عشق (حلقۀ سوم)

خرید بک لینک

نشد که با دخترک چشم در چشم شوم. نگاهها حرف برای گفتن بسیار دارند. عجب موجودی خلق کرده خدا! بخندی، در چشم معلوم است؛ گریه کنی، در چشم معلوم است؛  تنفر داشته باشی، در چشم معلوم است؛ دروغ بگویی، در چشم معلوم است؛ خلاصه که هرچه داری و نداری را این یکجفت نعمت خدادادی برملا میکنند. محفل گرمی شده بود. فکر میکنید اولین جملۀ رسمی بعد از آمدن مطلوب چه باشد؟ دقیقاً درست است. از دهان مبارک والده درآمد: «اگه اجازه بدین، عروس و داماد چندکلامی با هم صحبت کنند.» و اگر فکر میکنید کسی جرأت مخالفت با این دیالوگ را داشته باشد، سخت در اشتباهید. والدۀ مطلوب نگاهی به شوهرخواهر مطلوب انداخت. شوهرخواهرش کمی اطراف را دید زد و نگاهش را تحویل برادر مطلوب داد. برادر مطلوب سر به زیر انداخت. از همه کوچکتر بود. شوهرخواهر مطلوب که دید آبی از این برادر به جوش نمیآید، نگاهی به همسرش انداخت. من بعدِ این اقدام، چون دیدم جوابی دریافت نکردیم، سر به زیر انداختم و انگشتان را بازیچه قرار دادم. کمکم داشتند از جا میکندند. دست آخر (به کسر خاء) همهچیز ختم به والدۀ دخترک شد که حکم نهایی را امضاء کرد و به دخترک گفت: «برید تو اتاقت باهم صحبت کنید». دخترک همانجا اعلام کرد که اتاقم بههمریخته است و میرویم در اتاق دیگر. چه فرق میکرد! مهم این بود که کلامی گفته شده بود و در دلم آشوبی بود که هرچه زودتر به انجام برسد.  

رضایت داده شد صحبت کنیم. این مرحله بهشدت سخت است؛ اولش را عرض میکنم. بهمرور هردو (طالب و مطلوب)، مثل همۀ امور عادی میشوند. کلمهها سنجیدهتر و با