صیغۀ انتظار در انتظار

خرید بک لینک

فلاش بک:

چهارشنبۀ گذشته، مطلوب تماس گرفت و با گفتن «بد موقع که مزاحم نشدم!» سر صحبت را باز کرد و ادامه داد که فردا ساعت 7 وعدۀ ما باشد و بعدش یک جای دوری را نشانه گرفت که با یک حساب سرانگشتی، هیچجوره با ساعت 7 جور در نمیآمد. این شد که عرضه داشتم: «بانو! حالا که اینجا رو انتخاب کردین، ساعت 7 خیلی دیره، تا میایم بریم و برگردیم باید به پیشواز ماه مبارک بریم!»، این شد که هر دو با 5 اعلام موافقت کردیم و مکالمه پایان یافت.

فردایش که بشود پنجشنبۀ گذشته، دمدمای رفتن بودم و تازه داشتم تندتند پک به سیگار میزدم که همراهم به صدا درآمد. روی صفحه را که نگاه کردم، نام مطلوب میدرخشید. رنگ سبز روی صفحه را لمس کرده و پاسخ دادم: «سلام...»، بعدِ سلامی که از آنطرف در یافت کردم، ارتباط قطع شد. تماس گرفتم. دوباره تا میآمدیم چاقسلامتی کنیم، ارتباط قطع میشد و سهباره و چهارباره و... . اعصاب قاطی شد و کارِ هیچوقت نکرده، گوشی را پرتاب کردم آنطرف. به محض اینکه گوشی به زمین رسید، صدای پیامکش درآمد. دویدم به سمتش. نازش کردم و در دل از آن عذرخواهی کردم و به غلط کردن افتادم و قول دادم که دیگر به هیچوجه چنین برخوردی با آن نداشته باشم. قبول که کرد، اجازه داد قسمت پیامکش را باز کنم.

«سلام؛ لطفاً اگه ممکنه ساعت پنج و سی دقیقه بیاید». یا خدا! چرا این دخترک فقط تو کار عقب انداختن موعد مقرر است! «چشم»ی فرستادم و سیگاری گذاشتم گوشۀ لبم و آتش کشیدم به جانش!

وعده کرده بودیم درِ منزل. مطلوبهای قبلی هیچکدام درِ منزل قرار نمیگذاشتند، از این حیث که ممکن بود کسی ببیند. چه اشکال؟ در دیده نشدنش موردی نیست؛ بهاینخاطر است که شاید نشود و طالب و مطلوب به هم نرسند و این کاملاً قانعکننده است. حالا دخترک مورد نظر اما درِ منزل قرار گذاشته بود.

ساعت پنج و سی دقیقه آنجا بودم. مردم (به ضم دال) از گرما و نیامد. این دومینبار بود که کاشته میشدم. اولینبار را تاحدودی میشد از زیر سبیل رد کرد، اما اینبار داشت عصبهای سمپاتیک به پاراسمپاتیک طعنه می زدند. پانزدهدقیقهای گذشت که تماس گرفتم و گفتم من روبروی منزل هستم. قبلش پریدم مغازۀ قنادی و مقداری شکلات خریدم و گذاشتم روی داشبورد ماشین. پنجاهدقیقه بود که از خانه بیرون آمد. شعور سنجیام به کار افتاد. نه! آمد و جلو نشست.

طی تماسی که چهارشنبه داشتیم، گفته بود که والدهتان را بیاورید. آن روی سکه را نشانش دادم. گفتم: «خانم! بچه که نیستیم! اینجور که شما میفرماین، من یاد معلم دبستانم افتادم که میگفت فردا ماماناتون رو بیارید مدرسه! یکجلسه من باب آشنایی رفتیم دیگه، قرار هم نیست که خلاف شرع عمل کنیم، دو نفر عاقل و بالغ، گذر کرده از مسیر زندگی، قصد دارند برای شناخت هم، بیرون برن، حالا این وسط کی حالش رو داره در بین مذاکره بگه وای، والدهتون خسته شدنا! شما بگید والدۀ شما هم حوصلهش سر رفت، باید ببخشید. بیخیال شید بانو!» و ایشان هم قبول کردند و بیخیال شدند.

کیف به دوش، چادر به سر آمد و نشست جلوی ماشین. شکلاتی برداشتم. پیچ دو طرفش را باز کردم و انداختم بالا. تعارفی هم زدم به دخترک و گرفت. دخترک یکی از آن شکلات های قرمز رنگ را برداشت و خانموار انداخت بالا.

غلط کردم و در راه گفتم: «بانو! راسیاتش ما خیلی شکلات میخوریم، چیکار کنیم؟». زر (به کسر زاء) زیادی زدم؛ مثلاً خودشیرینی یا باز کردن سر صحبت. دخترک هم رفت در وادی دکتر سلام و شروع کرد به نصیحت کردن. در همین حین که صحبت میکرد و از مضرات شیرینی و شکلات میگفت، یک شکلات دیگر برداشتم و انداختم بالا. دخترک هم داشت از قند و این حرفها میگفت و بعد هم انگار سالیان درازیست که همسر بنده باشند، پلاستیک شکلات را برداشت و گره زد و در کیفش گذاشت.

مدتی گذشت و دخترک دیگر حرفی نزد. گفتم: «بانو! شما الان باید پدر من رو در اورده باشین از سؤال، چرا ساکتین!»، گفت: «شکلاتم تموم بشه، خدمتتون میرسم». باز ساکت بود. گفتم: «منم شکلات میخورم و دارم یهریز حرف میزنما». دخترک اینبار شکلاتش را با کمال احترام از دهان خارج کرد و گذاشت زیر دستمال کاغذی و شروع کرد به صحبت کردن.

اولین سؤال: «شما چرا بعد از یکسال، دوباره اومدین سراغ من؟ در این مدت چیکار میکردین؟ قانعکننده باشه لطفاً».

ای کاش گذاشته بودم شکلاتش را میمکید. هی بیخودی ور (به فتح واو) رفتم که آخرش کار دست خودم دادم. خب بگویم اعصاب پدر و برادرت را نداشتم؟ بگویم خواهرم شبهه انداخته بود که چون برادرش مادرزادی معلول ذهنی است، ممکن است فرزندم هم اینگونه باشد؟ (میدانم تا قسمتی چرت است با پیشرفت علم!) نمیتوانستم اینها را بر زبان بیاورم، نمیتوانستم حتی ذرهای خاطر مبارکشان را برنجانم؛ این شد که آتش زدم به آبروی خویش و گفتم هر چه باداباد! گفتم هر آنچه نباید میگفتم...

# مرد صیغهای |
مرد صیغه ای...

ما را در سایت مرد صیغه ای دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 2:44

صفحه بندی